![]() |
![]() |
|
| عاشقانه,عکس.طنز,اس ام اس و... |
|
من بی می ناب زیستن نتوانم
بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
بغض پائیزی ابرم بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:49 توسط مــــــاهـــــــان |
|
|
ای غم، تو که هستی از کجا می آیی؟ هر دو به هوای دل ما می آیی؟
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار چون اشک به چشمم آشنا می آیی!
يک قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب کز هر زبان مي شنوم نا مکرر است
از بهر غم گر بر کس بری پناه هم غم به جا ماند و هم آبروبری
گر نمی دیدم در این دنیا تو را گر نبودم با تو هرگز آشنا گر در آن محفل نبودی همچو شمع یا نمی دیدم تو را در بین جمع گر زهر بیگانه ای بیگانه تر می گذشتم از کنارت بی خبر گر نمی کردی بسوی من نگاه با نگاهی نمی رفتم زراه عاشقی گر در سرشت من نبود یا که عشق سرنوشت من نبود این زمان جانم زمهرت پر نبود سینه ام منزلگه عشقت نبود گر چه دیدم در رهت دائم بلا وای برمن گر نمی دیدم تو را
بنام ایزد زیبا نمیتونم خدایا ، دیگه بسه شکسته این دل زارم ، شکسته به زیبائیت قسم طاقت ندارم دلم میخواد به صحرا سر بزارم به جائی که کسی من رو نبینه که راحت اشک ، رو گونم بشینه بگو آخر خدا یا من چه کردم چه کردم که سراسر اه و دردم نخو استم آرزوئی من ز دنیا خوده دنیا به من داد آرزو را خودش تخم محبت تو دلم کاشت چرا پس یک دفه ازریشه برداشت نخواست من آرزویی داشته باشم چرا دنیا می خواد از هم بپاشم دیگه من هیچی ازدنیا نمی خوام دلم میگه ، دیگه همرات نمی یام می گه خستم ز دنیا، خیلی خستم میگه این بار دیگه بد جور شکستم میگه چون آرزوم رفت ورها شد حالا که از غم و قصه سوا شد حالا که من شدم زخمی و پاره نمی تو نم بیام همرات دو با ره میرم همراهه عشقه نابه دنیا می رم هر جا بره همراش خدایا دلم پر پر شد و با آرزو رفت چرا اومد ، چرا تنهام گذاشت رفت بسه دیگه بهونه، آهای دل دیونه
تو قلب من همیشه، عشق توموندگاره
------------ یه عالمه شعر وغزل تو چشم تو نوشته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:57 توسط مــــــاهـــــــان |
|
|
وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت:
تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند
گفتم تو کيستی ؟؟؟
گفت : غم!!
خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد
و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم
دلی سرشار از غم دارم امشب
سه غم امد به جانم هر سه یک بار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری و غم یار غم یار و غم یار و غم یار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:33 توسط مــــــاهـــــــان |
|
|
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:18 توسط مــــــاهـــــــان |
|
|
دل من
خواننده: رضا صادقي
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه باز حیاط خلوت سینه امو جارو میزنه میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی به روی خودش نمیاره می پرسه با منی با کیم با تو ی عاشق پیشه ی سربه هوا با توی دیوونه ی بی سر و پا با تو که هر چی دارم می کشم از دست توهه با تو که هرجا میرم اسیر در بست توهه کی می خوای دست از سر آبروی من برداری کی می خوای عقلی که دزدیدی سرجاش بذاری کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سرجا سربرا بشی و دنیارو نذاری زیر پا و عكس هاي عشقولانه
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:17 توسط شایــان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:15 توسط شایــان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق یعنی
همواره با خود صادق بودن همواره با دیگری صادق بودن گفتن . شنیدن و گرامی داشتن حقیقت و هرگز تظاهر نکردن عشق سر منشا واقعیت است |
| پیوندهای روزانه |
|
محمدرضا گلزار دل نوشته ها نفرین به عشق و عاشق Pic Love عشق ابدی دوست يابي آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مــــــاهـــــــان شایــان نگــــــار |
|
RSS
|